تبلیغات
علمی و اموزشی - داستان عرفانی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مجید زاهد نمازی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ
علمی و اموزشی




عالم جلیل القدر جناب آقای حاج سید علی اکبر خویی نقل می کند:

در زمان جوانی که در خوی مشغول تحصیل بودم، به خاطر دارم یکی از دوستان پدرم به نام ملاعبد الصمد معلم، پیوسته اوقات خود را به ختمها و اوراد و اذکار مشغول بود، تا آنکه از شهر، هجرت کرد و در بیابان برای خود صومعه ای ساخت و هرگز به شهر نمی آمد. چند سال بدین منوال گذشت.
گفت: شما، سه نفر بودید و در فلان محل، یک نفر از شما جدا شد و بر گشت که فلان چیز را بیاورد. الان به مدرسه رسید و در اطاق را باز کرد، آن شئ را برداشت، در اطاق را بست و روان شد، از مدرسه خارج گردید. همچون کسی که او را می بیند، پیوسته از او خبر می داد تا آن که گفت: از شهر خارج شد و به فلان مکان رسید، اکنون شروع به تلاوت سوره یس کرد تا به فلان محل رسید، سوره را به اتمام رساند و الان به فلان جا رسیده است تاآن که گفت:الان در را می کوبد. که صدای کوبیدن در بلند شد. ما از سخنان او متحیّر ماندیم. در را باز کردند و دوست ما وارد شد. از او درباره جزئیاتی که ملاعبد الصمد گفته بود، سؤال کردیم، همه آنچه او گفته بود، با واقع مطابقت می کرد.

روزی من همراه با دو نفر از محصلین به قصد تفریح از شهر خارج شدیم. به این فکر افتادیم که به دیدار ملاعبد الصمد رفته و از نتیجه زحمات و ریاضات او جویا شویم. در اثنای راه به یاد آوردیم که چیزی را فراموش کرده ایم با خود بیاوریم. یک نفر از ما برگشت تا آن را برداشته و بیاورد. ما دو نفر به طرف صومعه حرکت کردیم و چون رسیدیم، در زدیم. ناگاه صدای او را از میان حجره شنیدیم که در را باز کنید سید علی اکبر است با فلان کس. ما تعجب کردیم که چگونه از پشت دیوار ما را دیده و از کجا دانست که ماییم! در را باز کرد و ما داخل شدیم.


بسیار تعجب کردیم که انسان از ریاضت، به چه مقاماتی می رسد و چگونه می تواند اینگونه از غیب خبر دهد! مدتی با او سخن گفتیم و سؤالاتی نمودیم و با پاسخ های او هر لحظه بر تحیّر ما افزوده می شد. به هر حال، از نزد او خارج شدیم و پس از گردش، در حالی که هنوز متحیّر بودیم، وارد شهر شدیم. 

   چند ماهی از این قضیه گذشت .روزی ملا عبد الصمدرا در شهر دیدم،تعجب کردم و گفتم چه شده شما را در شهر می بینم، شما هرگز به شهر نمی آمدید و با اهل دنیا ارتباط نداشتید، مقام و مرتبه تان به کجا رسید؟

گفت خدا لعنت کند شیطان را وخدا لعنت کند مجد الاشراف را.پدر شما گاهی به من می گفت این ریاضت ها عاقبت خوبی ندارد،ولی من قبول نمی کردم واکنون توبه نمودم.

گفتم:چرا این گونه می گویید،حال آن که شما به مقاماتی رسیده بودید!

گفت: آری، هر روز مجدالاشرف را در شیراز می دیدم، او با من سخن می گفت و دستوراتی می داد، اشخاصی بر من ظاهر می شدند و مطالبی را به من می گفتند و من پیوسته به اوراد و اذکار مشغول بودم و چیزهایی بر من مکشوف می شد. روزی مجدالاشرف به نظر من آمد و گفت: ملاعبد الصمد! اکنون کامل شده ای و به مقاماتی رسیده ای. فردا مولود نفسی بر تو ظاهر خواهد شد.

چون فردا شد و من مشغول اوراد بودم، ناگاه دیدم از دهان من طفلی خارج شد، برابر من ایستاد و به من خطاب کرد: اکنون کامل شدی. منم خدای تو، مرا سجده نما، تا تو را به مقام مجد الاشرف برسانم!

من به شگفت آمدم و به این فکر فرو رفتم که خدا دیدنی و تصور کردنی نیست، چگونه ممکن است از دهان من بیرون آید. پس برایم روشن شد که او شیطان است. خداوند شیطان را لعنت کند. ناگاه حالم متغیّر شد و غشوه به من روی داد. چون به حال آمدم، فهمیدم تمام این ریاضتها شیطانی بوده است و انسان نباید برای چند روز دنیا، ریاست، بزرگی و مرید خواهی تا ابد خود را دچار عذاب الهی گرداند! لذا توبه کردم و احوالم به کلّی دگرگون شد. اکنون چیزی در دست ندارم و از خدا می خواهم توبه مرا قبول نماید.

عالم جلیل القدر جناب آقای حاج سید علی اکبر خویی نقل می کند:

در زمان جوانی که در خوی مشغول تحصیل بودم، به خاطر دارم یکی از دوستان پدرم به نام ملاعبد الصمد معلم، پیوسته اوقات خود را به ختمها و اوراد و اذکار مشغول بود، تا آنکه از شهر، هجرت کرد و در بیابان برای خود صومعه ای ساخت و هرگز به شهر نمی آمد. چند سال بدین منوال گذشت.
گفت: شما، سه نفر بودید و در فلان محل، یک نفر از شما جدا شد و بر گشت که فلان چیز را بیاورد. الان به مدرسه رسید و در اطاق را باز کرد، آن شئ را برداشت، در اطاق را بست و روان شد، از مدرسه خارج گردید. همچون کسی که او را می بیند، پیوسته از او خبر می داد تا آن که گفت: از شهر خارج شد و به فلان مکان رسید، اکنون شروع به تلاوت سوره یس کرد تا به فلان محل رسید، سوره را به اتمام رساند و الان به فلان جا رسیده است تاآن که گفت:الان در را می کوبد. که صدای کوبیدن در بلند شد. ما از سخنان او متحیّر ماندیم. در را باز کردند و دوست ما وارد شد. از او درباره جزئیاتی که ملاعبد الصمد گفته بود، سؤال کردیم، همه آنچه او گفته بود، با واقع مطابقت می کرد.

روزی من همراه با دو نفر از محصلین به قصد تفریح از شهر خارج شدیم. به این فکر افتادیم که به دیدار ملاعبد الصمد رفته و از نتیجه زحمات و ریاضات او جویا شویم. در اثنای راه به یاد آوردیم که چیزی را فراموش کرده ایم با خود بیاوریم. یک نفر از ما برگشت تا آن را برداشته و بیاورد. ما دو نفر به طرف صومعه حرکت کردیم و چون رسیدیم، در زدیم. ناگاه صدای او را از میان حجره شنیدیم که در را باز کنید سید علی اکبر است با فلان کس. ما تعجب کردیم که چگونه از پشت دیوار ما را دیده و از کجا دانست که ماییم! در را باز کرد و ما داخل شدیم.


بسیار تعجب کردیم که انسان از ریاضت، به چه مقاماتی می رسد و چگونه می تواند اینگونه از غیب خبر دهد! مدتی با او سخن گفتیم و سؤالاتی نمودیم و با پاسخ های او هر لحظه بر تحیّر ما افزوده می شد. به هر حال، از نزد او خارج شدیم و پس از گردش، در حالی که هنوز متحیّر بودیم، وارد شهر شدیم. 

   چند ماهی از این قضیه گذشت .روزی ملا عبد الصمدرا در شهر دیدم،تعجب کردم و گفتم چه شده شما را در شهر می بینم، شما هرگز به شهر نمی آمدید و با اهل دنیا ارتباط نداشتید، مقام و مرتبه تان به کجا رسید؟

گفت خدا لعنت کند شیطان را وخدا لعنت کند مجد الاشراف را.پدر شما گاهی به من می گفت این ریاضت ها عاقبت خوبی ندارد،ولی من قبول نمی کردم واکنون توبه نمودم.

گفتم:چرا این گونه می گویید،حال آن که شما به مقاماتی رسیده بودید!

گفت: آری، هر روز مجدالاشرف را در شیراز می دیدم، او با من سخن می گفت و دستوراتی می داد، اشخاصی بر من ظاهر می شدند و مطالبی را به من می گفتند و من پیوسته به اوراد و اذکار مشغول بودم و چیزهایی بر من مکشوف می شد. روزی مجدالاشرف به نظر من آمد و گفت: ملاعبد الصمد! اکنون کامل شده ای و به مقاماتی رسیده ای. فردا مولود نفسی بر تو ظاهر خواهد شد.

چون فردا شد و من مشغول اوراد بودم، ناگاه دیدم از دهان من طفلی خارج شد، برابر من ایستاد و به من خطاب کرد: اکنون کامل شدی. منم خدای تو، مرا سجده نما، تا تو را به مقام مجد الاشرف برسانم!

من به شگفت آمدم و به این فکر فرو رفتم که خدا دیدنی و تصور کردنی نیست، چگونه ممکن است از دهان من بیرون آید. پس برایم روشن شد که او شیطان است. خداوند شیطان را لعنت کند. ناگاه حالم متغیّر شد و غشوه به من روی داد. چون به حال آمدم، فهمیدم تمام این ریاضتها شیطانی بوده است و انسان نباید برای چند روز دنیا، ریاست، بزرگی و مرید خواهی تا ابد خود را دچار عذاب الهی گرداند! لذا توبه کردم و احوالم به کلّی دگرگون شد. اکنون چیزی در دست ندارم و از خدا می خواهم توبه مرا قبول نماید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 بهمن 1389 :: نویسنده : مجید زاهد نمازی
نظرات ()
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:29 ق.ظ
Thanks , I have recently been searching for information approximately this topic for a long time and yours is the best I have came upon so far.
But, what concerning the conclusion? Are you sure concerning the source?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:38 ق.ظ
I think this is among the most vital info for me. And i'm glad reading your article.
But wanna remark on some general things, The website style is ideal, the articles is
really excellent : D. Good job, cheers
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:06 ق.ظ
Hey there I am so excited I found your blog page,
I really found you by error, while I was looking on Digg for something else, Anyhow I am here now and
would just like to say thanks a lot for a remarkable post and a all round exciting blog (I also love
the theme/design), I don't have time to look over
it all at the minute but I have book-marked it and also added your
RSS feeds, so when I have time I will be back to read much more, Please
do keep up the superb job.
جمعه 13 مرداد 1396 06:58 ق.ظ
Just desire to say your article is as astonishing. The
clearness in your post is simply spectacular and i can assume you're
an expert on this subject. Fine with your permission let me to grab your feed to
keep updated with forthcoming post. Thanks a million and please
continue the enjoyable work.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:28 ب.ظ
Greetings from California! I'm bored to death at work so
I decided to browse your blog on my iphone during lunch break.

I really like the knowledge you provide here and can't wait to take a look when I
get home. I'm surprised at how fast your
blog loaded on my cell phone .. I'm not even using WIFI, just
3G .. Anyways, awesome site!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:40 ب.ظ
always i used to read smaller content which also clear their
motive, and that is also happening with this paragraph which I am reading at this time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر